آیا «ما» می توانیم «دیگری» باشیم؟ از «من» به «دیگری» برسیم؟ جای کسی بودن و از چشم دیگری به دنیا و ریزه کاری ها و اتفاقاتش نگاه کردن یکی از سخت ترین تصوراتی است که یک فرد می تواند در نظر بگیرد. بسیاری از ما تمایلی نداریم از ذهنیت ها، نیت ها و پیشداوری هایمان کمی فاصله بگیریم. انگار دشوار است کسی برای دقایقی از خود، تمایلات و خواست هایی که به آنها چنگ زده فاصله بگیرد و به دیگری، نیازها و خواست هایش نزدیک شود، اما تقویت این مهارت، بازتاب های بسیار ارزشمندی را در زندگی ما بر جای می گذارد. حس همدردی و درک متقابل افراد در یک جامعه، میوه و محصول توجه به دیگری است که به گسترش گذشت، عطوفت، مهربانی و اعتماد می انجامد


دکتر مریم امین زاده، روانشناس شخصیت در گفت وگو با جام جم می گوید: وقتی ما طرف مقابلمان را به جهت شرایط هیجانی، عاطفی، فکری، اجتماعی و موقعیتی که در آن قرار گرفته، بپذیریم و با او در تمام زمینه های یاد شده همراهی لازم و کافی داشته باشیم، یعنی او را با تمام شرایط موجود درک کرده ایم. درک متقابل یادگرفتنی اکتسابی است و مانند تمام مهارت های زندگی باید به افراد آموزش داده شود. کسی که قدرت تصور موقعیت و شرایط دیگران را ندارد، نمی تواند عواطف و احساسات آنها را درک کند، بنابراین حتی اگر فرد مقابلش از موضوعی عصبانی و ناراحت باشد با او همراهی فکری و احساسی نخواهد کرد. مثلافردی که پشت میز پیشخوان بانک نشسته و صبح تا بعد از ظهر با تعداد زیادی مراجعه کننده روبرو می شود، کم کم قدرت ذهن و فکر او تحلیل می رود و خسته می شود. در کنار تمام این مسائل ممکن است مانند تمام آدم ها با یک شکست یا موضوع ناراحت کننده ای روبرو شده باشد که این مسائل باعث برهم خوردن توازن روحیه او می شود. ما به عنوان مشتری اگر به او اعتراض کنیم که چرا به کار ما سریع تر رسیدگی نمی کند، نشان می دهد که نمی توانیم این را درک کنیم که او هم یک انسان است، با این حجم زیاد مشتری او هم خسته می شود، ممکن است شب خوبی را پشت سر نگذاشته، همسر یا فرزندش بیمار بوده و مجبور بوده تا صبح در بیمارستان باشد ولی ما در آن لحظه فقط به خواسته و نیت خود فکر می کنیم و خود را به جای او نمی گذاریم و در افق موقعیتش قرار نمی گیریم.
    
    برج عاج نشینی با درک دیگری جور درنمی آید
    شناخت این موضوع که چه عواملی می تواند قدرت تطبیق، درک، مفاهمه و تفاهم دوسویه را در جامعه ارتقا دهد بسیار مهم و حیاتی است. آیا ما در این خصوص باید بازنگری هایی جدی در اخلاق شبه مدرنی که این روزها سایه اندازی هایش را در روابط مان می بینیم، صورت دهیم؟ آیا اخلاق خودمنفعتی که در فیلم ها، سریال ها و بازی های مجازی دنیای مدرن بازتولید می شود در تمرکز صرف بر منفعت شخصی اثرگذار نیست؟ چه کسانی و چه لایه هایی در این جامعه از قدرت درک پایینی برخوردارند و باید در این زمینه تلاش بیشتری کنند؟ نکته مهم در این رابطه این است که بدانیم جامعه مثل یک موجود زنده، سیالیت و حرکت خود را دارد و دنبال خوراک فکری برای اقناع پرسش ها و خواست ها و تمایلاتش است و منتظر تعلل های ما در این باره نمی ماند.
    دکتر امین زاده در این رابطه به یکی از مولفه های مهم درک دیگری اشاره می کند و می گوید: افرادی که روابط محدود اجتماعی دارند و در جامعه و محیط بیرون از خانه، رفت و آمد نمی کنند نمی توانند با نیازها و افکار جامعه آشنایی پیدا کنند. البته ممکن است کسانی به ظاهر در جامعه حضور داشته باشند و در تماس با مردم باشند، اما چتر فکری آنها چنان بسته باشد که عملاتماس واقعی و نشت نیازهای آدم ها در ذهن مخاطب اتفاق نیفتد.
    از یک نوجوان، جوان یا میانسالی که دیگران نیازهایش را حل و فصل می کنند، او را در موقعیت برج عاج قرار می دهند، بنابراین تماس عاطفی و منطقی با خواست ها و نیازهای دیگران به حداقل می رسد. برخی افراد در رابطه با حل مسائل و مشکلات خود زاویه دید و درک مناسبی ندارند. آنها نمی توانند ارزیابی دقیقی از وضعی که در آن قرار گرفته اند، داشته باشند. بنابراین انتظار این که چنین فردی بتواند مشکلات دیگران را درک کند و از نقطه نظر آنها به مسائل نگاه کند، بعید است.
    
    نیازمند کنترل کننده های درونی و بیرونی هستیم
    این که نگذاریم کسی به حق ما تجاوز کند یا بخواهد پایش را وارد محدوده زندگی شخصی مان بگذارد بجاست، اما گاهی مطالبه حق و حقوق از روش های نادرستی دنبال و موقعیتی که فرد مقابل ما در آن قرار گرفته شده، نادیده انگاشته می شود.
    دکتر امین زاده در این باره می گوید: ما در مناسبات و ساز و کارهای مدنی، همزمان با قانون اجتماعی و قانون عرفی سر و کار داریم. در واقع ما برای آن که به درک دوسویه برسیم همزمان به مهارکننده های درونی و بیرونی نیازمندیم. در قانون اجتماعی برخی از کشورها نوشته ای بالای سر کارمندان دولت می گذارند که در آن بیان می شود « هر کس به این افراد توهین کند یا رفتار زشتی از خود نشان دهد چند ماه حبس می شود.» چنین قانونی اگرچه نشان می دهد افراد یک جامعه باید در کمال احترام و رعایت ادب به احقاق حق خود بپردازند اما به تنهایی کافی نیست.
    هیچ کس حق ندارد با رفتار توهین آمیز از دیگری مطالبه حق کند. این متن گرچه می تواند در متن قانون بیاید، اما پیشتر از آن ما نیازمند مهارکننده های درونی و بسط و تعمیم اخلاق اجتماعی و خود را جای دیگری گذاشتن هستیم. در جامعه ای که درک متقابل وجود ندارد، روابط براساس ترس از قدرت و جایگاه ظاهری تنظیم می شود. در این صورت اگر فرد وارد مکانی شود که جایگاه افراد کارمند آن موسسه را از خود پایین تر ارزیابی کند، این اجازه را به خود می دهد که به آنها توهین کند و فقط به فکر احقاق حق خود باشد، اما اگر فرد مقابل را قدرتمند ارزیابی کند به او احترام می گذارد.
    
    شمشیری به نام «مشکل شخصی خودتان است»
    یکی از جملات نازیبایی که بعضی وقت ها زیاد به گوشمان می خورد، این عبارت است: مشکل شخصی خودتان است و به من هیچ ارتباطی ندارد. شنیدن و تاب آوردن این واژگان دشوار است، اما شاید تاثیرگذارتر از این تاثر درونی این پرسش است که منشا و سرچشمه این عبارت ها از کدام تغییر نگرش فرهنگی در ما برخاسته است. این نگاه های جزیره ای که روابط اجتماعی را در دایره هایی تعریف می کند که با هم هیچ گونه همپوشانی ندارند می تواند حتی به نفع کسی باشد که سرخوشانه می گوید مشکل خودتان است. انگار که در یک اخلاق خودمحورانه یاد گرفته ایم خودمان را از بقیه جدا کنیم و فقط به مشکلات مربوط به خود و خانواده مان بیندیشیم.
    برخی از ما هنگام مواجهه با غم و گرفتاری های دوست مان با خود این گونه استدلال می کنیم که من خودم آنقدر در زندگی گرفتاری و مصیبت دارم که جایی برای غم دیگری باقی نمی ماند. او هم می تواند به شکلی مشکلش را حل کند. اینها در واقع راه هایی برای ساکت کردن ندای وجدان است. آیا کسانی که داوطلبانه بخشی از ساعت ها و روزهای زندگی شان را صرف فعالیت های عام المنفعه می کنند روی همین زمین و در متن همین دشواری ها و چالش ها و مشکلاتی که همه ما درگیر آن هستیم، زندگی نمی کنند؟ پس چطور آنها فرصت دقیق شدن در دیگری و تشخیص نیاز و تلاش برای مرتفع سازی و به سامان کردن آن چاله ها را پیدا می کنند اما ما نمی یابیم؟
    آیا جز این است که اگر هر کس در جامعه فقط به منافع شخصی خود نگاه کند و حاضر نباشد کمی سرش را آن طرف تر بچرخاند و در اطراف خود دقیق شود حس همدردی و درک متقابل جایگاه و مفهوم خود را از دست می دهد؟ گاهی در بازی های روزگار و مسابقه هایی که برای داشتن و برخورداری بیشتر برپا می شود زندگی ما روند کاملامکانیکی و ماشینی را پیش می برد.
    البته در این زمینه باید از افراط و تفریط پرهیز کنیم و نقطه تعادل را در روابط مان بیابیم. به این معنا که گاهی آدم هایی از آن طرف می افتند و می خواهند مسئولیت های خود را با فرافکنی، متوجه دیگران کنند و از زیربار مسئولیت ها شانه خالی کنند. در واقع برخی اوقات افراد جامعه مازاد بر نیاز و توقعشان از اطرافیان انتظار دارند که این توقع ها نکوهیده است.
    دکتر امین زاده در این رابطه می گوید: رفتار منطقی آن است که هر کس براساس موقعیتی که در آن قرار گرفته و شرایطی که تحت کنترل اوست، تصمیم گیری و نیازهای خود را براساس آن تنظیم کند، در غیر این صورت اگر توقع داشته باشد افراد دیگر در هر شرایطی کمک حال او باشند، بسیار نادرست است. مثلافردی وسع مالی خوبی ندارد و از طرفی قصد جراحی زیبایی دارد؛ جراحی ای که شاید ضرورتی هم نداشته باشد اما به خاطر قیاس با دیگری یا اعتماد به نفس پایین احساس نیاز می کند. او پیش یکی از معروف ترین متخصصان زیبایی شهر می رود و در نهایت انتظار دارد که آن متخصص با او کنار بیاید و پول جراحی را از او مطالبه نکند یا بخش ناچیزی از دستمزدش را بگیرد. در این شرایط باید گفت چنین فردی با توجه به وضع فعلی و امکانات خود تمام جوانب کار را باید در نظر می گرفت و پس از آن اقدام به کاری می کرد که تمایل به آن داشت. انتظار درک متقابل افراد در این موقعیت (یعنی آن صورت معادله ای که در ذهن آن مراجعه کننده شکل گرفته که چون متخصص جراح به او تخفیف زیادی نمی دهد پس موجود بی رحمی است) بی مورد و غیرقابل قبول است. اما نکته ای که در اینجا باید گفت این است که در موقعیت هایی که شرایط تحت کنترل آدمی نیست، مثل حضور ناگهانی بلایای طبیعی و پیشامدهایی که بیرون از دایره توان و اراده ما است، بسیار پسندیده است که شرایط همنوع خود را با تمام وجود درک کرده و در چنین شرایط بحرانی به فریاد آنها برسیم و از لحاظ روحی، ذهنی و معیشتی به آنها کمک کنیم.
    
    خانواده هایی که پرورشگاه های طلبکاری شده اند
    متاسفانه گاهی رگه های رفتاری در روابط ما دیده می شود که نشان می دهد ما یک نوع حس طلبکار بودن را به فرزندان مان آموزش می دهیم. والدین به کودک خود مدام گوشزد می کنند که اگر فلان کار را نکنی، اگر داد و بیداد نکنی، اگر با صدای بلند حرف نزنی حقت را ضایع می کنند. از طرف دیگر با تاکید چند باره بر حق و مسکوت گذاشتن تکلیف شهروندی، موازنه ای یکطرفه در ذهن کودک شکل می گیرد؛ انگار که او هیچ وظیفه ای در برابر خدماتی که از دیگران به عنوان حق خود دریافت می کند، ندارد.
    در واقع ما مطالبه حق را به شکل درست به کودک یاد نمی دهیم و این کودک در آینده، در برخورد با مردم به شکل توهین آمیز با آنها برخورد می کند، انگار که دیگران همه حکم غلامی شان را از او گرفته باشند. در چنین فضای مبتنی بر طلبکاری آیا می توان انتظار داشت او دیگری یا دیگران را درک کند؟ ما در پیرامون هم می بینیم که برخی از مادران مدام به بچه ها بخصوص فرزندان پسر می گویند برو حقت را از پدرت بگیر، برو با او کاراته بازی کن، دعوا کن. این نوع حرف زدن و چتر گفتمانی ایجاد کردن، غیرمستقیم به کودک آموزش می دهد که در جامعه هم باید با تندی برخورد کنی تا به حق و حقوقت برسی. باید با دیگران کشتی بگیری و هیچ وقت به موقعیت دیگران، آسیب ها و چالش هایشان توجه نشان ندهی.
    در واقع ما با دامن زدن به این فضای فکری به کودک می گوییم قدرت را باید با زور آزمایی به دست آوری نه با منطق و زبان صحیح، بنابراین کودک به اولین و دم دست ترین وسیله برای برقراری ارتباط با دیگران از جمله بلند کردن صدا، رفتارهای فیزیکی نامطلوب و پرخاشگری روی می آورد و این رفتار به بخش های مختلف جامعه نیز تعمیم پیدا می کند. به این شکل ما به مرور از فرهنگ محبت و مهربانی دور و دورتر می شویم. در واقع ما با توسل به این روش های معطوف به تقابل و اصطکاک، بچه ها را ناکارآمد بار می آوریم و به آنها می گوییم، همه چیز باید تحت اراده و فرمان تو باشد، بنابراین اگر چیزی بر خلاف جریان فکری و آرامش ما طی شود، سریع شکوه و شکایت به راه می اندازیم و عالم و آدم را مقصر می دانیم اما دوست نداریم انگشت اتهام را کمی به سمت خود بچرخانیم.
    


    


 روزنامه جام جم، شماره 3992 به تاریخ 19/3/93، صفحه 14 (جامعه